شایعه ای در مورد من : مادر و پدر پزشک !
یه روز تو سالن مطالعه مدرسمون یکی ازم پرسید تو دانشجویی ، منم نه گفتم اره ، نه گفتم نه ، خندیدم و گفتم : شاید ، خودت چی فکر میکنی ، طرف هم گفت به نظرم بهت میخوره دانشجو باشی ، منم خندیدم گفتم خوب پس هرچی فکر میکنی اون روز گذشت و گذشت از فرداش من تا یه هفته نرفتم سالن ، بعد یه هفته همون از دم در که وارد سالن شدم ، ناظمه اش(که یکمی فضول تشریف دارند) پرسید سایه تو مامانت دکتره؟ گفتم نه ، گفت بابات چی؟ گفتم نه! خلاصه رفتم داخل و هر سه ثانیه یبار یکی می اومد می گفت تو مامان بابات دکترن؟ اخرش رفتم ته و توی قضیه رو در اوردم دیدم بلههه! یک ادم بیکار و علاف که من حتی نمیشناسمش و نمیدونم کیه ، یک ...





